21 شهریور(happy)
سالگرد دوستیمون مبارک جوجو طلایی
خیلی اتفاقی خیلی اتفاقا افتاد
خیلی اتفاقی ما همدیگرو پیدا کردیم
خیلی اتفاقی عاشقم شدی
خیلی اتفاقی چشمات اسمونم شد
خیلی اتفاقی قلبمو تو اسمونم جا گذاشتم
.......
حالا خیلی اتفاقی فهمیدم که هیچ کدوم اتفاقی نبودن
بزرگترین اتفاق اگاهانه ی زندگیم همیشه پیشم بمون
عشق من سالگرد دوستیمون مبارک(یا به قول تو سالگرد
ازدواجمون)

دوست دارم ماه من
دلم عجیب گرفته
دلم خیلی گرفته امشب.نمیدونم چرا با وجود تو انقدر احساس تنهایی میکنم
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
نمیدونم چی شده ولی حس میکنم بینمون فاصله
افتاده.هردومون غمگینیم.نمیدونم چه جوری میشه دو
نفر انقدر عاشق هم باشن ولی انقدم همو اذیت کنن
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
جوجو من واقعا تو این ١ ماه میخواستم کاری کنم که تو راحت
به همه کارات برسی ولی نمیدونم چرا اینجوری شد
خب تو همش اعصاب منو خورد میکنی
خدایا چرا ما اینطوری میکنیم همش
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
من میگم تو عوض شدی تو میگی من عوض شدم
اخر خط ما که اینجا نیست.هست؟ما میخواستیم
جلو بقیه وایسیم که باعث جداییمون نشن
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
اما حالا میترسم.میترسم خودمون باعثش بشیم
دلم تنگه.دلم گرفته.تو دلم غصه تو چشام اشکه
چرا نینی حس میکنه مث قبل مراقبش نیستی
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
دلم میخواد همه چی مث قبل بشه
خدا جونم دلم میخواد ١ دنیا بات حرف بزنم
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
خدایا فقط تو میتونی کمکون بکنی.مث همیشه
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم

