قلب بارونی

نامه ای به جوجو

.دلم خیلی گرفته.هنوزم هم هوای قلبم هم هوای چشام بارونیه

نمیدونم اینکه ازت هیچی هیچی خبر ندارم خوبه یا بد؟

نمیدونم واست فقط خاکستر خاطره هام مونده که اونم فقط با

دیدن یادگاریام یه لحظه به نظرت اشنا بیام یا مث من هیچی هنوز

.عوض نشده واست.میدونم که دومی نیست

نمیدونم این همه زمان واسه از یاد بردنم کافی بوده یا فقط رو

.حساب قولی که دادی خبری نیست ازت.کاش هردوتا باشه

میدونی حداقل اونجوری خیالم راحته که تو عذاب نمیکشی دیگه

.تو غصه نمیخوری

چه دریایی میان ماست

                     خوشا دیدار ما در خواب

جوجو!فراموشی را بستاییم.چرا که ما را پس از مرگ

نزدیکترین دوست زنده نگه میدارد و فراموشی را با

.دردناکترین نفرت ها بیامیزیم

رنگ مهربان نگاه یک رهگذر را فراموش میکنم اما چگونه

از یاد میبرم ان غروب های نارنجی را که خورشید ان غروبها

بر نگاه من مینشست و نگاه من به روی تو سایه می انداخت

.بگذار که انسان ساده ترین دوروغهای خوب را باور کند

جوجو؟این فصلهای در هم ریخته از کدامین خورشید جدا

شده اند؟

من مرد خداحافظی همیشگی نیستم.من روان دائم یک

دوست داشتن هستم.صبر کن جوجو!صبر میکنم

انچه نوشتم و ایمان به اینکه باز خواهی گفت و ان عشق

که تنها از تعلق سخن میگفت و ان عشق که پایدار مانده

بود و ان تعلق که تنها تصور بود.تصوری که شبها

را به اسارت میکشید و روح من که با ناچیزترین ذراتش

تو را طلب میکرد اینک چون اواز یک شبگرد رهگذر در

.یادخانه ی متروکی منزل کرده است

جوجو!هیچ چیز تمام نشده بود.هیچ پایانی براستی

پایان نیست.در هر سر انجام مفهوم یک اغاز نهفته است

چه کسی میتواند بگوید تمام شد و دروغ نگفته باشد؟

اهنگ ها تنهایی را تسکین میدهند.اما تسکین تنهایی

تسکین درد نیست

تقدیر من تقدیر همه کس نیست.من خسته خفته ام

دنیا در خواب نیست من فرو میروم

نمیدانم برای جه پشیمان باید بود؟

برای همه ی انچه از دست رفته؟

یا برای انچه به دست امدنی نبود؟

و یا برای قصه ای که به پایانش رسیدیم و هیچکس از

اغازش سخن نگفت؟

برای روزها؟

برای تو ـجوجوـ؟

در تالار بزرگ هر ندامت از دست رفته ها و به دست

.نیامده ها در کنار هم میرقصند

راهیست که باید رفت راهیست بازگشتنی.رفتن سایشگر

.ایمان است و بازگشت مداح تقدیر

میدانم که تو هیچ چیز را با رویای دور دست یک دوست

داشتن تعویض نمیکنی.تو همچنان منتظر دلگیر و ارام

.خواهی نشست

شاید ما نیز عروسکهای کوکی یک تقدیر بوده اییم

که میتوانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به

خویش کنیم.شاید

رجعتی باید به خودت به ـجوجوـ و بعد شاید

ـشایدـ به من!

یک بوم دو هوا      خستم به خدا      نمیخوام نمیخوام بشم از تو جدا

رویای عزیز           تردید و گریز         بی عشق نمیتونم به خداااااااااااااا

+   نی نی ; ۳:٥٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()  
 

چه خوبه خودمون باشيم

چقدر شبیه خودت میشوی وقتی:

ـ برای مهر ورزیدن به دنبال دلیل نمیگردی

ـ سعی میکنی بیشتر از جدایی طلبی به یکی شدن فکر کنی

ـ برای خوشایند دیگران خودت را دست کم نمیگیری

ـ نمی گذاری بهانه ی کذایی سن و سال مانع رسیدن تو به هدفهایت شود

ـ هر روز به ایینه یک لبخند پر انرژی هدیه میدهی

ـ با تمام وجود معتقدی که هرگز از دل نمیرود هر انکه از دیده رود

ـ هرگز به صرف طرد شدن از طرف دیگران از قابلیت ها و هدفهایت دست نمیکشی

ـ همیشه درهای قلبت به روی عشق الهی گشوده است

ـ اجازه نمیدهی دیگران چارچوب زندگیت را مشخص کنند

ـ ایده ال های زندگیت را به درستی تعیین میکنی

ـ تا جایی که ممکن است از عصبانی شدن پرهیز میکنی

ـ طعم شیرین بخشش را به اطرافیانت میچشانی

حالا ما چند ثانیه در روز خودمون میشیم؟اصلا هیچوقت

این زمان پیش میاد؟

+   نی نی ; ٦:٥٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()  
 

صدا کن مرا...

یادتون هست وقتی کوچیک بودیم وقتی صدای مامانو میشنیدیم که صدامون میزنه

برای شیطنت هم که شده خودمونو یه گوشه دور از چشمش پنهون میکردیم تا

؟مامان بیشتر صدامون کنه

یا وقتی که بزرگتر شدیم و دل به کسی دادیم برای اینکه بدونیم اونم دلشو به ما

داده چند بار جواب تلفنش رو نمیدادیم یا قهرای الکی میکردیم تا ببینیم دلش به تاپ

تاپ می افته یا نه؟معمولا وقتی چیزی رو گم میکنی سراسیمه دنبالش میگردی

اگه خوب دقت کنی اون چیز خیلی بهت نزدیکه.اونقدر که از نزدیکی زیاد نمیتونی

پیداش کنی.چون همیشه فکر میکنی باید جاهای محال رو دنبالش بگردی

حالا اون نزدیکمه و من چند روزیه که نمی بینمش.احساسش میکنم ولی انگار

دوست داره صداش کنم.با صدای بلند بگم خدایا کجایی که بهت احتیاج دارم

خیلی...خیلی...نمیدونم چرا اینجوری شد؟...دوباره این چراها اومد سراغم

خودت که میدونی؟مگه نه؟میدونی دارم از چی حرف میزنم؟پس بیا و جواب

...چراهام رو بده

+   نی نی ; ٢:٢٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

روزی به یکی از دوستانم گفتم:میمون پیر دستش را

در نارگیل فرو نمیکند.گفت:دلیل دارد.در هندوستان

شکارگران برای شکار میمون سوراخ کوچکی در

نارگیل ایجاد میکنند موزی در ان میگذارند و زیر

خاک پنهانش میکنند.میمون نزدیک میشود دستش

را داخل نارگیل میبرد و موز را بر میدارد اما دیگر

نمیتواند دستش را بیرون بکشد چرا که مشتش از

دهانه ی سوراخ بیرون نمی اید.به جای انکه موز

را رها کند

و بالاخره شکارچی ها به دامش می اندازند

بعد فکر کردم که در زندگی ما هم همین اتفاق میافتد

 همانطور در برابر چیز غیر ممکنی میجنگد.

لزوم دست یافتن به چیزی_که گاهی بسیار کوچک

و بی اهمیت است_ما را زندانی ان چیزها میکند

نمیفهمیم که از دست دادن بخشی از چیزی بهتر

است تا از دست دادن کل ان چیز

به دام می افتیم اما از چیزی که به دست اورده ایم

دست نمی کشیم.خود را عاقل میدانیم اما این کار اوج

حماقت است. "

پائولو کوئلیو"

(مثل من!ولی اگه اون چیز همه ی زندگی ادم باشه چی؟؟؟بازم

باید رهاش کرد؟باید از دستش داد؟اون وقت چه جوری زندگی کرد؟)

---------------------------------------------------------

پدر روزنامه میخواند اما پسر کوچکش مدام مزاحمش میشد

حوصله ی پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را_که

نقشه ی جهان را نمایش میداد_جدا و قطعه قطعه کرد و به

پسرش داد.

_"بیا کاری برایت دارم.یک نقشه ی دنیا به تو میدهم ببینم

میتوانی ان را دقیقا همانطور که هست بچینی؟"

و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت.میدانست پسرش تمام

روز گرفتار این کار است.اما یک ربع بعد پسرک با نقشه ی

کامل برگشت

پدر با تعجب پرسید:"مادرت به تو جغرافی یاد داده؟"

پسر جواب داد:"جغرافی دیگر چیست؟پشت همین صفحه

تصویری از یک ادم بود.

دوباره بسازم دنیا را هم دوباره ساختم.

وقتی توانستم ان ادم را"

(فقط خدا کنه ادمی رو که دوباره ساختی و از دست ندی چون

دنیا رو هم از دست میدی!)

"پائولو کوئلیو" 

+   نی نی ; ۳:٥٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()  
 

 

از بیم و امید عشق رنجورم

ارامش جاودانه میخواهم

بر حسرت دل دگر نیفزایم

اسایش بیکرانه میخواهم

پا بر سر دل نهاده میگویم

بگذشتن از ان ستیزه جو خوشتر

یک بوسه ز جام زهر بگرفتن

از بوسه ی اتشین او خوشتر

پنداشت اگر شبی به سر مستی

در بستر عشق او به سر کردم

شبهای دگر که رفته از عمرم

در دامن دیگران به سر کردم

دیگر نکنم ز روی نادانی

قربانی عشق او غرورم را

شاید که چو بگذرم از او یابم

ان گمشده شادی و سرورم را

می سوزم از این دو رویی و نیرنگ

یکرنگی کودکانه میخواهم

ای مرگ از ان لبان خاموشت

یک بوسه ی جاودانه میخواهم

رو پیش زنی ببر غرورت را

کو عشق تو را به هیچ نشمارد

ان پیکر داغ و دردمندت را

با مهر به روی سینه نفشارد

در جستجوی تو و نگاه تو

دیگر ندود نگاه بی تابم

اندیشه ی ان دو چشم رویایی

هرگز نبرد ز دیدگان خوابم

دیگر به امید لحظه ی دیدار

دنبال تو در به در نمیگردم

دنبال تو ای امید بی حاصل

دیوانه و بی خبر نمیگردم

در ظلمت ان اتاقک خاموش

بیچاره و منتظر نمیمانم

هر لحظه نظر به در نمیدوزم

وان اه نهان به لب نمیرانم

ای زن که دلی پر از صفا داری

از مرد وفا مجو مجو هرگز

او معنی عشق را نمیداند

راز دل خود به او مگو هرگز

+   نی نی ; ٦:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()  
 

۱۳۸۶

سال نو مبارک

+   نی نی ; ٥:۳۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir